نمی دانم
چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۰، ۰۱:۱۷ ب.ظ
نمی دانم....
تو معلم بودی
یا پزشک
یا جادوگر شهر
البته به اشغالگرها شباهت بیشتری داشتی
آمدی و کوچه پس کوچه های قلبم را به تاراج بردی و غارت کردی
رژیم صهیونیسیت بودی و قلبم فلسطین
جوری اشغالش کردی که انگار از ازل برای تو خلق شده بود
حالا که نیستی دلم نبودنت را دل دل می کند
عشق برای بودنت پا به پا می شود
دلتنگی بر روان خسته ام ضرب آهنگ آشوب می کوبد
می خواهم از تو بنویسم این قلم به نوشتن از تو معتاد شده
تویی که از شدت دوری روی نقطه کور ذهنش ایستاده ای
دلم بودن می خواهد
ماندن
و برای تو سرودن
بودن بهانه می خواهد
ماندن دلیل محکم تر
و تو تنها دلیل ماندن منی
۰۰/۰۱/۲۵