نامه
به نام او که نامش آرامبخش دلهاست
ملموس ترین و صادقانه ترین رویای کودکی من،
سلام،
اکنون که لشکر شب بر پادشاه روز چیره شد بار دیگر خودکارم را به دست گرفته ام تا برای تو بنویسم،کسی که از شدت دوری و جدایی روی نقطه کور ذهنم ایستاده،فاصله ای به دوری یک دنیا اینک در جایی ایستاده ام که دلتنگی بر جانم هجوم آورده، تنهایی تک تک سلول های قلبم را درنوردیده است و غم بر روان خسته ام ضرب آهنگ آشوب می کوبد.
تو نیک مرا می شناسی؛یادت هست روز هایی که دلتنگی برایم هیچ معنایی نداشت اما اکنون که رفتهای زندگانی برایم مفهومی ندارد
یک سال پر واهمه از رفتنت گذشت بهار آمد با تک تک شکوفه های رنگینش اما تو دیگر نبودی تا در آغوشم بگیری و برایم از نوای کبوتران عاشق بخوانی."اردیبهشت" دیگر برایم "اردی به عشق" نبود چون رفتنت "اردیبهشت" را هم "اردی جهنم" کرده بود
لشکر تابستان با سربازان گونه گون ورنگ رنگش از راه رسید و نبودنت هرآینه مرا بیشتر می فرتوتید.دیگر مجبور بودم هنگام خواب با بی خوابی هم آغوش شوم و روزها با غم.
شهریور آمد و تمام غصه ها و غم های نبودنت دوباره برایم جان گرفت و در شهری ور رفتم با تنهایی ام
از پاییز هم بیزار شدم بدون تو پاییز هم بوی نفرت می دهد بوی خون.من خود بارها صدای نعره ی مظلومانه برگ ها را شنیده ا م و یا صدای به هم خوردن دندان درختانی که از سرما می لرزیدند و سربازان پاییز لباس سبزشان به غنیمت برده بودند.البته پاییز این پادشاه بی رحم جبار به باد جلاد دستور می داد که بر تن لختشان تازیانه سرما بکوبد.
زمستان آمد و یک سال پر واهمه از نبودنت گذشت.همه می گفتند از دل برود هرآنکه از دیده برفت اما تو نرفتی نه از دیده و نه از دل
از وقتی رفتی شمعدانی هایی که روی طاقچه کاشته بودی پژمرد و فنجان چای از آه های پیاپی سرد و سوزناکم ترک خورد.تو رفتی و از قلبم آرامش این روزها را گرفتی.
یادت هست وقتی می رفتی چه قولی داده بودی؟
قول دادی که وقتی آمدی تا آخر عمر مرا در آغوش بگیری و رهایم نکنی اما حالا به جای من خروارها خروار خاک را در آغوش کشیده ای.
شب از نیمه گذشته و نه خودکارم جوهری برای گلایه دارد و نه کاغذ تحمل شنیدن اینهمه مصیبت را می دانم اکنون جایی همین اطراف ایستاده ای و این نامه را میخوانی پس مرا هم با خودت به ماورای ابدیت ها ببر
جانا!
من دیگر تحمل تنهایی را ندارم.
متن :از خودم
#نظر_بدین